روياي نقره اي
ما از جنس رویا هایمان هستیم
ترس بزرگ من اینه که یک روزی یک جایی بالای یک منبری بخندم و چهل دقیقه از خوبی های خودم تعریف کنم و فکر کنم درست ترین ادم روی زمینم !
ترس بزرگ من گرفتار شدن توی حماقت همه گیر نپذیرفتن دیگرانه .
ترس بزرگ من اینه که توی خودخواهی آشغالی که گرفتارشم ، بمونم . توی همین خودپسندی مسخره ی شتر وضع .
که فقط بگم من خوبم !
من خوب نیستم .
من اصلا خوب نیستم .
هر روز عصر ها حوالی ساعت پنج بی تو چند لیوان چای مینوشم .
شاید ساعتت خراب شده فرشته / هوم ؟
من هم مثل هر دختر دیگری یک آغوش گرم و پر مهر رو دوست دارم .
اگر واقعی باشه ...
چشمامو میبندم و مثلا بچه میشم . مو هامو خرگوشی میبندم . میدوم و خنده کنان از دست بابا فرار میکنم .
پناه میبرم به مامان .
بابا ادا در میاره که مثلا نتونسته منو بگیره . از بغل مامان واسه بابا شکلک در میارم .
میاد منو از زمین بر میداره بازوهامو میگیره و منو تو هوا میچرخونه . من از خنده ریسه میرم . دامنم مثل چتر گرد میشه .
مامان میگه نکن یهو میافته بچه .
بابا محکم بغلم میکنه میگه میافتی ؟؟
بعد قلقلکم میده .
از خنده ریسه میرم .
مامان میگه اذیتش نکن .
گل سرم میافته زمین . بابا منو میذاره زمین . گل سرمو بر میدارم . نگاش میکنم . میذارمش رو سرم . دوباره میافته . برش میدارم و دقیقتر نگاش میکنم . سعی میکنم بازش کنم . زورم نمیرسه . دستام زیادی کوچیکن .
بابا گل سرو ازم میگیره میزنه به مو هام .
حس میکنم دیگه همه چیز با قرار گرفتن گل سر روی مو هام درست شده . همه چیز سر جاشه .
مامان صدام میکنه . در گوشم میگه : وقتی دامن میپوشی باید مثل خانومای مودب ، شیک بشینی وگرنه آبروت میره .
میگم باشه ولی نمیدونم به چی گفتم باشه . تغییری تو شکل نشستنم نمیدم .
مامان یه ساندویچ الویه میده دستم .
بابا میشینه کنار مامان . به ساندویچاشون گاز میزنن .
بابا میگه : نوشابه سفید نداشتن نارنجی گرفتم .
مامان میگه : عب نداره .
من میرم بازی میکنم .
وقتی بر میگردم ، مامانم کش مو هامو باز میکنه و دوباره میبنده . میگه نباید دست بزنی بهش وگرنه یه گوش خرگوش میاد پایین یکیش میره بالا .
خرگوش رو تصور میکنم که هر دو تا گوشش بالاست .
با کلافگی میگم اینارو وردار .
میگه نه مامان جان قشنگه . ببین چقدر بهت میاد ...
دوباره میگم اینارو ور دار .
مو هامو باز میکنه . دستمو فرو میکنم لای مو هام که مطمئن شم چیزی بهش نیست .
میگه : مو هاتو به هم نریز دیگه .
ساندویچو میدم دستش و برمیگردم میدوم به سمت زمین بازی .
بابا میاد تو زمین بازی میگه دیگه بریم .
میگم نه . پا میکوبم به زمین . گریه میکنم . میگم تو رو خخخدا .
میگه یه ربع دیگه بازی کن بعدش بریم .
من نمیدونم یک ربع چقدره ولی شنیدن "بازی کن" کافیه . اون یک ربع و کسب اجازه سه چهار بار تکرار میشه و من اون موقع میفهمم که یک ربع ینی کم .
بابا دستمو میگیره و تقریبا منو از توی زمین بازی میکشه بیرون . همونجا میشینم زمین که نریم که نتونه منو بکشه بیرون . بغلم میکنه و دیگه روی هوا قدرت مقابله ندارم . میگه : خونمون منتظره .
میگه : پوخلیک داره گریه میکنه . میگه چرا پس رویا نمیاد .
باور میکنم که پوخلیک داره گریه میکنه . باور میکنم که داره میگه چرا رویا نمیاد . با خودم میگم حتما وقتی رسیدم باید بهش بگم که وقتی من میرم بیرون ، گریه نکنه . یا دفعه بعد با خودم بیارمش .
میرسیم خونه .
به پوخلیک میگم ببین بقیه عروسکا گریه نمیکنن . تو هم گریه نکن . خب ؟
مامان میگه خوابیدی ؟
نگاش میکنم و معصومانه میگم اره .
چراغارو خاموش میکنه .
من میترسم . از سایه های توی کمد .
اروم متکامو ور میدارم و میرم کنار تخت مامان و بابا میخوابم . حواسمو جمع میکنم سر و صدا نکنم که بیدار نشن .
بابا بیدار میشه . نگام میکنه . میگه برو پتوت رو هم بیار .
پتومو میارم ولی بلد نیستم خودم پتومو درست بندازم رو خودم . یه گوله ی بزرگ پتورو میذارم رو سرم . بعد حس میکنم دارم خفه میشم .
بعد بابا پتو رو صاف میکنه و میندازه روم .
زیر پتو احساس میکنم خیلی خوشبختم . با همه ی دنیای صورتیم میخوابم .
چشمامو باز میکنم و یک کم پتورو میکشم بالاتر حقیقت ده دوازده سالی از صورتی بزرگتره . زود چشمامو میبندم که خوشبختی فرار نکنه .
فقط یک ربع دیگه ... خب ؟؟ تو رو خدا ...
مخاطب خاص دار : ای بابا . من ساده ی بی ادعا رو چه به افه عزیز ؟؟ اونم اون افه ی پدر مادر دار ی که شما میفرمایی !
حس گند و نامطمئن تک نبودن ...
خوره ی روانی ...
اه !
من به اندازه ی همه ی بد قولی های تو صبورم عزیز دلم
.
.
.
.
راحت باش ...
بعضی ها توی وبلاگشان یک دم و دستگاه حکومت نتی دارند و مخاطبشان نقش رعیت را بازی میکند ...
با یک غرور ابلهانه و یک جفت بال و پر پلاستیکی حکمرانی میکنند و چه حماقت تاسف باری را میشود در محدوده حکومتشان دید ...
امروزم با گوشواره های فیروزه ای گذشت .
+ قشنگه ...
یک روز تعطیل
یک لیوان چای
تماس با یک دوست
روزنامه ی صبح تهران
عینک ته استکانی
در اغوش خدا ...
خیلی قشنگه ...
من نمیفهمم چطور میشود که وقتی لای پنجره باز است ، هم سوز بیاید داخل و هم هوای گرم خارج شود ؟
یعنی چطور میشود که همزمان هم وارد شد و هم خارج ؟ بی تنش و درگیری که نمیشود . تنش و برخورد هم سرعت را کند میکند ...
شاید هم سوز میاید داخل و هوای گرم را میکشد و اصلا فرار هوای گرمی در کار نیست . یا شاید هوای گرم میرود بیرون و رد پای رفتنش سوز سرد مرگ را به جای میگذارد . هوم ؟
هر طور که فکر میکنم منطقی نیست . یک جای کار ایراد دارد ...
امشب اسمون خیلی نورانیه .
ینی امشب ماه کامله .
ینی امشب مهتابی یه .
ینی امشب شب مهتابه .
ینی .....
میگویند اسمان خوب است .
بهانه نمیگیرد .
یادش رفته ام انگار ...
اینجا همانجاست .
همان اتاق همیشه گی . اتاقی که پنجره اش توی اشپزخانه باز میشود نه رو به حیاط !
هنوز به دیوار هایش که تکیه میدهم ، لباسم گچی میشود .
هنوز هم مینشینم اینجا روی فرش قرمز لاکی و تا صبح کتاب میخوانم .
هنوز هم غذا که میپزی ، بوی پیاز داغ از پنجره ی کوچگ خوشبختی روحم را قلقلک میدهد .
تو اسمش را گذاشتی پنجره ی خوشبختی . پنجره ی خوشبختی ست . همین که اسم دارد ...
اینجا هنوز هم گهگاه انعکاس صدای خسته گی هایم را میشود شنید .
هنوز هم تو ، تویی و من ، من .
هنوز هم من صبح ها تا شب کار میکنم و تو در خانه نمیدانم چه میکنی ولی لابد برای خودت یک کار هایی داری دیگر ... حوصله ات چون سر نمیرود . ندیدم بگویی از خانه نشینی خسته ای ...
هنوز هم همینجا زنده گی میکنیم . در خانه ی ابی شور . تو اینجا را دوست داری .
و هنوز هر طور که حساب میکنیم ، سایه ی سنگین خط فقر روی سرمان هوار شده و من هر چه میدوم ، نمیتوانم اجاره خانه ای بیشتر از اجاره ی خانه ی ابی شور فراهم کنم .
یادت میاید ، گفتی چند سال که بگذرد ، همه چیز درست میشود و ما زنده گی را با عشق خالی شروع کردیم .
حالا میبینی ؟
سیزده سال از ازدواجمان میگذرد و ما هنوز هیچ غلطی نکرده ایم جز اینکه دیگر حتی عاشق هم نیستیم ...
هوایمان سرد میشود .
تو حس نمیکنی ؟
آتش روشن کن .
من بلد نیستم .
از اول هم بلد نبودم ...
مینویسم ـ نمینویسی .
نمینویسیم ـ نمیگوییم .
نمینویسی ـ میخوانم .
میخوانم ـ نمینویسم .
مینویسم ـ میخوانی .
نمینویسم ـ میخوانی .
نمینویسی ؟
یعنی باید تنهایی بخوانم ؟؟
مگر همه ی افتاب ها از دل همان خورشید بیرون نمیریزند که تفاوتشان گاهی زمین است تا هوا ؟؟
پنجره ها اگر گریه کنند ، یا از درد سکون است و یا از خفقان بسته بودن زمستانی ...
پنجره ی اتاق من گریه نمیکند ...
برگهای پاییزی دلم نبودنت را میخندند و در هیاهوی تابستانِ رفته ، نمیشنوی صدای هق هق ریشه ی درخت محبت را که از عطش خواستنت فریاد میزند ...
من قطره ای از بودنت را میخواهم ...
پ.ن : ندارد .
توضیحات : ندارد .
مخاطب : ــ ندارد .
+ ندارم .
...
َت !
هیسسسسسسسسسسسسس
یه نفر دو سه ماهه که با فیلم بازی کردناش دلمو هر روز میشکنه .
من به روی خودم نمیارم که ناراحتم ازش .
که ناراحت نشه .
بذار فکر کنه نمیفهمم ...
هر روز شکسته بندی ... چسب ... چسب ... وصله ...
یه روزی بالاخره خورد میشه و مجبور میشم به روم بیارم که چقدر فیلماشو دیدم و خورد شدم و ادای ادمای گیجو دراوردم ...
امروز سعیده توی چت موقع خداحافظی نوشت : خدافظ !
چیزی که همیشه من مینویسم .
خوشحالم .
باز شما که میایی بی اسم و با اسم های بی وجود کامنت میگذاری ، اندکی صبر مرحمت فرما .
حرف دارمت خانوم ادبیات .
صدای پای آبان روحم را میخنداند ...
یک روز بال در میاورم میروم گونه ی خدا را می بوسم .
آبان را هم خدا افرید دیگر . نه ؟؟
دوست داشتم اسمم مونس باشد .
یا صفا .
دوست داشتم مونس باشم .
و صفا .
پ.ن : بله . فرق میکند . لابد فرق میکند که دوبار نوشتم دیگر .
اینجا ، یک دل سیر وضو میگیرم .
میدانم که وقتی بمیرم ، روحم آب را نمیچشد ...
ویرایش نمیشود وقتی احساسی نیست !
وقتی دروغ است .
وقتی نمینشیند .
وقتی هست برای بستن دهان لاشخور ها !
احساسم همینقدر است به خاکدونی تان ! نمیکشد برای حسی تر نوشتن و انتخاب موشکافانه تر و دقت و ادبیات و فکر !
هدف من از نوشتن بعضی چیز ها گم کردن بعضی ها توی راهرو های سیاه شخصیتم است که بروند گم شوند و تا بخواهند پیدا شوند ، یک دور دیگر بپیچانمشان و خلاص !
قرار نیست همه بفهمند در دل من چه میگذرد .
وقتی اینها نمیگذرد ، بی حس نوشته میشوند . بی رمق واژه انتخاب میشود و آخرش متنش میشود متصدع روح خانوم ادبیات !
ویرایش نمیشود .
لاشخور ها طعمه شان را برداشتند رفتند .
ما را با این آپ کاری نبود و نیست ...
میتواند حذف بماند !
هنوز انقدر نویسنده نشدم که یاد بگیرم دروغ ها را با احساس و حقیقی نما بنویسم استاد .
بالاخره یک روز میرویم آستارا .
میگویند طبیعت قشنگی دارد . وصف گل های وحشی خردادی اش را زیاد شنیده ام .
خب اگر تو دوست نداشته باشی ، نمیرویم استارا .
میرویم هر جا که تو بگویی . یا اصلا اگر نمیخواهی برویم ، همینجا بیخ گلوی کوه میمانیم و من صبح ها برایت نیمرو درست میکنم و تو شب ها مو های مرا شانه میکنی ...
هر روز کنار دریا قدم میزنیم و صدف پیدا میکنیم . من اسم تو را روی ماسه ها مینویسم تا موج بیاید ببردش در عمق آغوشش و تو اتش روشن میکنی / صد بار گفتم خلاف جهت باد نایست لباسهایت بوی دود میگیرند ...
تو بوی دود را دوست داری . من هم که سرم را میگذارم روی شانه ات ، مو هایم بوی دود میگیرند ...
موافقی یک جفت مرغ و خروس برای خانه مان بخریم ؟؟ تخم میگذارند / جوجه میاورند / سرمان گرم میشود . اما اگر زمستان شد و سرما زدشان و مردند چه ؟
بیا یک بز بخریم . من صبح ها میبرمش سر کوه . شیر میدهد و ظهر ها که تو نیستی ، همصحبت من خواهد بود اما شب ها که تو می ایی بز بیچاره دق میکند از تنهایی !
تو شب ها خسته ای زود میخوابی . من اما تا دیر وقت گلدوزی میکنم . زمستان باشد ، برای تو شالی کلاهی چیزی میبافم . آنرا روز تولدت بهت هدیه میکنم و تو خوب میفهمی که چقدر دوستت دارم ...
بالاخره یک روز میرویم آستارا ... خدا را چه دیدی ؟ شاید از انجا هم رفتیم اذربایجان .
یک روز هم میرویم هیر را میبینیم . مردمان خوبی دارد . سرعین هم برویم ؟؟ شالو ـ هریس ـ اهر ...
میایی برویم قره چمن را ببینیم ؟ تا اذر شهر اگر برویم ، ارومیه را هم میتوانیم گشتی بزنیم .
اصلا شاید همانجا ماندیم و بر نگشتیم .
البته اگر تو نخواهی اصلا استارا نمیرویم . اصلا سرعین و هریس و اهر و قره چمن و هیر را فراموش میکنیم .
میمانیم همینجا و باز من صبح ها برایت نیمرو درست میکنم و تو شب ها مو های مرا شانه میزنی ...
مگر آستارا چه خبر است ؟ هان ؟
آخر بخوانید : و بعد مثل همه ی مردای دیگه ، یه روزی یه جایی به خیال خودم یه زنی میومد تو قلبم و دستور سر به نیستی همه ی ریش هام صادر میشد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم میخواست مرد باشم که ریش داشته باشم .
اونوخ هر وقت تصمیم میگرفتم متحول شم ، میتونستم مثل فیلما از زدن ریش های احتمالا بلندم شروع کنم که نو شدن در بند بند وجودم پیدا باشه . اما من مثل فیلما ریش های احتمالا بلندم رو نمیریختم توی روشویی . چون احتمال چاه گرفته گی هست !
ریش داشتن باید جالب باشه . اینکه صورت ادم بافت داشته باشه حس عجیبی به نظرم میرسه . زبر بودن صورت ادم خنده داره . نمیدونم چه حسی دارن . اینکه صورت ادم یه سری عنصر اضافه داشته باشه ینی چجوریه ؟؟
مثلا فک کن من ریش داشتم . همینجوری که نیست که . اگه من ریش داشتم ، سیبیل هم داشتم . اونوخ قیافه م هم مردونه بود . اونوقت من اصلا مرد بودم و با در نظر گرفتن ژن مردای فامیل از جمله بابام ، اونوقت من یه مرد خیلی عظیم و زمخت بودم !
اونوخ هر وقت یه زنی رو بوس میکردم ، ریشام فرو میرفت تو صورتش ! خب اون زنه قطعا به روم نمیاورد که ریشام تیزه ولی من که میدونستم ...
اونوقت من که حوصله نداشتم ده روز یه دفه ریشم رو بزنم . من میذاشتم ریشم بلند شه . مو هام رو هم بلند میکردم . من اگه مرد بودم ، خیلی زشت بودم . از اون مردایی که زنا بدشون میاد . اما برای من مهم نبود که زنا ازم خوششون بیاد .
برای من خیلی چیزا مهم نبود .
من اگر مرد بودم ، ساز میزدم . شاید پیانو . اگر مرد بودم ، فلوت هم دوست داشتم بزنم . اگر مرد بودم ، زن نمیگرفتم . چجوری میتونستم یه ادم اعصاب خورد کن جیغ جیغو رو تحمل کنم که حتی میخواد در مورد ریش های من هم اظهار نظر کنه ؟؟
اگر مرد بودم ، شبهای سه شنبه میرفتم کوه . سیگار میکشیدم . اواز میخوندم و گهگاه وقتی دلم میخواست به همه ی دنیا قهقهه بزنم ، مسافرکشی میکردم !
من مرد نفرت انگیزی بودم ولی از زنده گیم راضی بودم .
خودم دوست داشتم روش زنده گیمو . من مرد خوش بختی بودم .
من متفاوت بودم . خیلی متفاوت . برام مهم نبود دیگران در باره م چی میگن .
من واسه دل خودم زنده گی میکردم . کم کار میکردم . بیشتر به کارای ووجوودی میپرداختم . فقیرانه زنده گی میکردم ولی با زنده گیم حال میکردم .
من مرد بدی بودم مگر وقتایی که تصمیم میگرفتم متحول شم . اونوقت میرفتم جلو ایینه و تمام ریش هامو میریختم تو سطل و بعد تحول اغاز میشد ...
پ.ن : ترجیحا زن باشید ...
گاهی وقتا ادم تا گردن فرو میره تو یه چاهی که در اومدن ازش ، حضرتی قوی تر از فیل میطلبه !
چون اخرین باری که حضرت فیل سعی کرده ازش بیاد بیرون ، کتبا توبه نامه نوشته واسه شخص خدا با یه رونوشت واسه عزراییل ! بعد هم با قسمت مالی تصفیه کرده و زده به چاک !
+ کجا رو باید امضا کنم ؟؟
من یقین دارم که تو از باغچه ی فریاد ، گل نخواهی چید
من درخت نعره ام . چیدنم نتوانی ...
| Design By : Pars Skin |
