تبليغاتX
روياي نقره اي

روياي نقره اي

ما از جنس رویا هایمان هستیم

دور و برم رو که نگاه میکنم ، پر میبینم از حماقت ها و خودخواهی ها و خودپسندی ها . پر از خوش خیالی های مسخره و خوشحالی هایی که ته شون خفت نکبتی دیده میشه !

ترس بزرگ من اینه که یک روزی یک جایی بالای یک منبری بخندم و چهل دقیقه از خوبی های خودم تعریف کنم و فکر کنم درست ترین ادم روی زمینم !

ترس بزرگ من گرفتار شدن توی حماقت همه گیر نپذیرفتن دیگرانه .

ترس بزرگ من اینه که توی خودخواهی آشغالی که گرفتارشم ، بمونم . توی همین خودپسندی مسخره ی شتر وضع .

که فقط بگم من خوبم !

من خوب نیستم .

من اصلا خوب نیستم .

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 7:56 PM توسط رویا بانو|

 

هر روز عصر ها حوالی ساعت پنج بی تو چند لیوان چای مینوشم .

شاید ساعتت خراب شده فرشته / هوم ؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 6:39 AM توسط رویا بانو|

 

من هم مثل هر دختر دیگری یک آغوش گرم و پر مهر رو دوست دارم .

اگر واقعی باشه ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت 5:33 AM توسط رویا بانو|

چشمامو میبندم و مثلا بچه میشم . مو هامو خرگوشی میبندم . میدوم و خنده کنان از دست بابا فرار میکنم .

پناه میبرم به مامان .

بابا ادا در میاره که مثلا نتونسته منو بگیره . از بغل مامان واسه بابا شکلک در میارم .

میاد منو از زمین بر میداره بازوهامو میگیره و منو تو هوا میچرخونه . من از خنده ریسه میرم . دامنم مثل چتر گرد میشه .

مامان میگه نکن یهو میافته بچه .

بابا محکم بغلم میکنه میگه میافتی ؟؟

بعد قلقلکم میده .

از خنده ریسه میرم .

مامان میگه اذیتش نکن .

گل سرم میافته زمین . بابا منو میذاره زمین . گل سرمو بر میدارم . نگاش میکنم . میذارمش رو سرم . دوباره میافته . برش میدارم و دقیقتر نگاش میکنم . سعی میکنم بازش کنم . زورم نمیرسه . دستام زیادی کوچیکن .

بابا گل سرو ازم میگیره میزنه به مو هام .

حس میکنم دیگه همه چیز با قرار گرفتن گل سر روی مو هام درست شده . همه چیز سر جاشه .

مامان صدام میکنه . در گوشم میگه : وقتی دامن میپوشی باید مثل خانومای مودب ، شیک بشینی وگرنه آبروت میره .

میگم باشه ولی نمیدونم به چی گفتم باشه . تغییری تو شکل نشستنم نمیدم .

مامان یه ساندویچ الویه میده دستم .

بابا میشینه کنار مامان . به ساندویچاشون گاز میزنن .

بابا میگه : نوشابه سفید نداشتن نارنجی گرفتم .

مامان میگه : عب نداره .

من میرم بازی میکنم .

وقتی بر میگردم ، مامانم کش مو هامو باز میکنه و دوباره میبنده . میگه نباید دست بزنی بهش وگرنه یه گوش خرگوش میاد پایین یکیش میره بالا .

خرگوش رو تصور میکنم که هر دو تا گوشش بالاست .

با کلافگی میگم اینارو وردار .

میگه نه مامان جان قشنگه . ببین چقدر بهت میاد ...

دوباره میگم اینارو ور دار .

مو هامو باز میکنه . دستمو فرو میکنم لای مو هام که مطمئن شم چیزی بهش نیست .

میگه : مو هاتو به هم نریز دیگه .

ساندویچو میدم دستش و برمیگردم میدوم به سمت زمین بازی .

بابا میاد تو زمین بازی میگه دیگه بریم .

میگم نه . پا میکوبم به زمین . گریه میکنم . میگم تو رو خخخدا .

میگه یه ربع دیگه بازی کن بعدش بریم .

من نمیدونم یک ربع چقدره ولی شنیدن "بازی کن" کافیه . اون یک ربع و کسب اجازه سه چهار بار تکرار میشه و من اون موقع میفهمم که یک ربع ینی کم .

بابا دستمو میگیره و تقریبا منو از توی زمین بازی میکشه بیرون . همونجا میشینم زمین که نریم که نتونه منو بکشه بیرون . بغلم میکنه و دیگه روی هوا قدرت مقابله ندارم . میگه : خونمون منتظره .

میگه : پوخلیک داره گریه میکنه . میگه چرا پس رویا نمیاد .

باور میکنم که پوخلیک داره گریه میکنه . باور میکنم که داره میگه چرا رویا نمیاد . با خودم میگم حتما وقتی رسیدم باید بهش بگم که وقتی من میرم بیرون ، گریه نکنه . یا دفعه بعد با خودم بیارمش .

میرسیم خونه .

به پوخلیک میگم ببین بقیه عروسکا گریه نمیکنن . تو هم گریه نکن . خب ؟

مامان میگه خوابیدی ؟

نگاش میکنم و معصومانه میگم اره .

چراغارو خاموش میکنه .

من میترسم . از سایه های توی کمد .

اروم متکامو ور میدارم و میرم کنار تخت مامان و بابا میخوابم . حواسمو جمع میکنم  سر و صدا نکنم که بیدار نشن .

بابا بیدار میشه . نگام میکنه . میگه برو پتوت رو هم بیار .

پتومو میارم ولی بلد نیستم خودم پتومو درست بندازم رو خودم . یه گوله ی بزرگ پتورو میذارم رو سرم . بعد حس میکنم دارم خفه میشم .

بعد بابا پتو رو صاف میکنه و میندازه روم .

زیر پتو احساس میکنم خیلی خوشبختم . با همه ی دنیای صورتیم میخوابم .

چشمامو باز میکنم و یک کم پتورو میکشم بالاتر حقیقت ده دوازده سالی از صورتی بزرگتره .  زود چشمامو میبندم که خوشبختی فرار نکنه .

فقط یک ربع دیگه ... خب ؟؟ تو رو خدا ...

 مخاطب خاص دار : ای بابا . من ساده ی بی ادعا رو چه به افه عزیز ؟؟ اونم اون افه ی پدر مادر دار ی که شما میفرمایی !


نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 5:48 PM توسط رویا بانو|

 

حس گند و نامطمئن تک نبودن ...

خوره ی روانی ...

اه !

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت 3:57 PM توسط رویا بانو|

 

من به اندازه ی همه ی بد قولی های تو صبورم عزیز دلم

.

.

.

.

راحت باش  ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 6:27 PM توسط رویا بانو|

 

بعضی ها توی وبلاگشان یک دم و دستگاه حکومت نتی دارند و مخاطبشان نقش رعیت را بازی میکند ...

با یک غرور ابلهانه و یک جفت بال و پر پلاستیکی حکمرانی میکنند و چه حماقت تاسف باری را میشود در محدوده حکومتشان دید ...

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت 5:55 AM توسط رویا بانو|

 

امروزم با گوشواره های فیروزه ای گذشت .

+ قشنگه ...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 7:27 PM توسط رویا بانو|

 

یک روز تعطیل

یک لیوان چای

تماس با یک دوست

روزنامه ی صبح تهران

عینک ته استکانی

در اغوش خدا ...

خیلی قشنگه ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 4:48 AM توسط رویا بانو|

 

من نمیفهمم چطور میشود که وقتی لای پنجره باز است ، هم سوز بیاید داخل و هم هوای گرم خارج شود ؟

یعنی چطور میشود که همزمان هم وارد شد و هم خارج ؟ بی تنش و درگیری که نمیشود . تنش و برخورد هم سرعت را کند میکند ...

شاید هم سوز میاید داخل و هوای گرم را میکشد و اصلا فرار هوای گرمی در کار نیست . یا شاید هوای گرم میرود بیرون و رد پای رفتنش سوز سرد مرگ را به جای میگذارد . هوم ؟

هر طور که فکر میکنم منطقی نیست . یک جای کار ایراد دارد ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 3:3 PM توسط رویا بانو|

 

امشب اسمون خیلی نورانیه .

ینی امشب ماه کامله .

ینی امشب مهتابی یه .

ینی امشب شب مهتابه .

ینی .....

 

نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 9:52 PM توسط رویا بانو|

 

switch

 

نوشته شده در جمعه 1390/08/20ساعت 2:22 AM توسط رویا بانو|

 

میگویند اسمان خوب است .

بهانه نمیگیرد .

یادش رفته ام انگار ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت 10:16 PM توسط رویا بانو|

 

اینجا همانجاست .

همان اتاق همیشه گی . اتاقی که پنجره اش توی اشپزخانه باز میشود نه رو به حیاط !

هنوز به دیوار هایش که تکیه میدهم ، لباسم گچی میشود .

هنوز هم مینشینم اینجا روی فرش قرمز لاکی و تا صبح کتاب میخوانم .

هنوز هم غذا که میپزی ، بوی پیاز داغ از پنجره ی کوچگ خوشبختی روحم را قلقلک میدهد .

تو اسمش را گذاشتی پنجره ی خوشبختی . پنجره ی خوشبختی ست . همین که اسم دارد ...

اینجا هنوز هم گهگاه انعکاس صدای خسته گی هایم را میشود شنید .

هنوز هم تو ، تویی و من ، من .

هنوز هم من صبح ها تا شب کار میکنم و تو در خانه نمیدانم چه میکنی ولی لابد برای خودت یک کار هایی داری دیگر ... حوصله ات چون سر نمیرود . ندیدم بگویی از خانه نشینی خسته ای ...

هنوز هم همینجا زنده گی میکنیم . در خانه ی ابی شور . تو اینجا را دوست داری .

و هنوز هر طور که حساب میکنیم ، سایه ی سنگین خط فقر روی سرمان هوار شده و من هر چه میدوم ، نمیتوانم اجاره خانه ای بیشتر از اجاره ی خانه ی ابی شور فراهم کنم .

یادت میاید ، گفتی چند سال که بگذرد ، همه چیز درست میشود و ما زنده گی را با عشق خالی شروع کردیم .

حالا میبینی ؟

سیزده سال از ازدواجمان میگذرد و ما هنوز هیچ غلطی نکرده ایم جز اینکه دیگر حتی عاشق هم نیستیم ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت 9:12 PM توسط رویا بانو|

 

 هوایمان سرد میشود .

تو حس نمیکنی ؟

آتش روشن کن . 

من بلد نیستم .

از اول هم بلد نبودم ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت 8:52 PM توسط رویا بانو|

 

مینویسم ـ نمینویسی .

نمینویسیم ـ نمیگوییم .

نمینویسی ـ میخوانم .

میخوانم ـ نمینویسم .

مینویسم ـ میخوانی .

نمینویسم ـ میخوانی .

نمینویسی ؟

یعنی باید تنهایی بخوانم ؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 5:47 AM توسط رویا بانو|

 

مگر همه ی افتاب ها از دل همان خورشید بیرون نمیریزند که تفاوتشان گاهی زمین است تا هوا ؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت 1:49 PM توسط رویا بانو|

 

پنجره ها اگر گریه کنند ، یا از درد سکون است و یا از خفقان بسته بودن زمستانی ...

پنجره ی اتاق من گریه نمیکند ...

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت 6:55 AM توسط رویا بانو|

 

برگهای پاییزی دلم نبودنت را میخندند و در هیاهوی تابستانِ رفته ، نمیشنوی صدای هق هق ریشه ی درخت محبت را که از عطش خواستنت فریاد میزند ...

من قطره ای از بودنت را میخواهم ...

پ.ن : ندارد .

توضیحات : ندارد .

مخاطب : ــ ندارد .

+ ندارم .

...

َت !

هیسسسسسسسسسسسسس

 

نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 12:23 PM توسط رویا بانو|

 

یه نفر دو سه ماهه که با فیلم بازی کردناش دلمو هر روز میشکنه .

من به روی خودم نمیارم که ناراحتم ازش .

که ناراحت نشه .

بذار فکر کنه نمیفهمم ...

هر روز شکسته بندی ... چسب ... چسب ... وصله ...

یه روزی بالاخره خورد میشه و مجبور میشم به روم بیارم که چقدر فیلماشو دیدم و خورد شدم و ادای ادمای گیجو دراوردم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04ساعت 7:56 PM توسط رویا بانو|

 

امروز سعیده توی چت موقع خداحافظی نوشت : خدافظ !

چیزی که همیشه من مینویسم .

خوشحالم .

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04ساعت 7:52 PM توسط رویا بانو|

 

باز شما که میایی بی اسم و با اسم های بی وجود کامنت میگذاری ، اندکی صبر مرحمت فرما .  

حرف دارمت خانوم ادبیات .

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت 5:41 AM توسط رویا بانو|

 

صدای پای آبان روحم را میخنداند ...

یک روز بال در میاورم میروم گونه ی خدا را می بوسم .

آبان را هم خدا افرید دیگر . نه ؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 9:29 AM توسط رویا بانو|


دوست داشتم اسمم مونس باشد .

یا صفا . 

دوست داشتم مونس باشم .

و صفا . 


پ.ن : بله . فرق میکند . لابد فرق میکند که دوبار نوشتم دیگر . 


نوشته شده در دوشنبه 1390/07/25ساعت 4:4 PM توسط رویا بانو|


اینجا ، یک دل سیر وضو میگیرم .

میدانم که وقتی بمیرم ، روحم آب را نمیچشد ...


نوشته شده در دوشنبه 1390/07/25ساعت 4:48 AM توسط رویا بانو|

 

ویرایش نمیشود وقتی احساسی نیست !

وقتی دروغ است .

وقتی نمینشیند .

وقتی هست برای بستن دهان لاشخور ها !

احساسم همینقدر است به خاکدونی تان ! نمیکشد برای حسی تر نوشتن و انتخاب موشکافانه تر و دقت و ادبیات و فکر !

هدف من از نوشتن بعضی چیز ها گم کردن بعضی ها توی راهرو های سیاه شخصیتم است که بروند گم شوند و تا بخواهند پیدا شوند ، یک دور دیگر بپیچانمشان و خلاص !

قرار نیست همه بفهمند در دل من چه میگذرد .

وقتی اینها نمیگذرد ، بی حس نوشته میشوند . بی رمق واژه انتخاب میشود و آخرش متنش میشود متصدع روح خانوم ادبیات !

ویرایش نمیشود .

لاشخور ها طعمه شان را برداشتند رفتند .

ما را با این آپ کاری نبود و نیست ...

میتواند حذف بماند !

هنوز انقدر نویسنده نشدم که یاد بگیرم دروغ ها را با احساس و حقیقی نما بنویسم استاد .

 

نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت 5:12 AM توسط رویا بانو|

 

بالاخره یک روز میرویم آستارا .

میگویند طبیعت قشنگی دارد . وصف گل های وحشی خردادی اش را زیاد شنیده ام .

خب اگر تو دوست نداشته باشی ، نمیرویم استارا .

میرویم هر جا که تو بگویی . یا اصلا اگر نمیخواهی برویم ، همینجا بیخ گلوی کوه میمانیم و من صبح ها برایت نیمرو درست میکنم و تو شب ها مو های مرا شانه میکنی ...

هر روز کنار دریا قدم میزنیم و صدف پیدا میکنیم . من اسم تو را روی ماسه ها مینویسم تا موج بیاید ببردش در عمق آغوشش و تو اتش روشن میکنی / صد بار گفتم خلاف جهت باد نایست لباسهایت بوی دود میگیرند ...

تو بوی دود را دوست داری . من هم که سرم را میگذارم روی شانه ات ، مو هایم بوی دود میگیرند ...

موافقی یک جفت مرغ و خروس برای خانه مان بخریم ؟؟ تخم میگذارند / جوجه میاورند / سرمان گرم میشود . اما اگر زمستان شد و سرما زدشان و مردند چه ؟

بیا یک بز بخریم . من صبح ها میبرمش سر کوه . شیر میدهد و ظهر ها که تو نیستی ، همصحبت من خواهد بود اما شب ها که تو می ایی بز بیچاره دق میکند از تنهایی !

تو شب ها خسته ای زود میخوابی . من اما تا دیر وقت گلدوزی میکنم . زمستان باشد ، برای تو شالی کلاهی چیزی میبافم . آنرا روز تولدت بهت هدیه میکنم و تو خوب میفهمی که چقدر دوستت دارم ...

بالاخره یک روز میرویم آستارا ... خدا را چه دیدی ؟ شاید از انجا هم رفتیم اذربایجان .

یک روز هم میرویم هیر را میبینیم . مردمان خوبی دارد . سرعین هم برویم ؟؟ شالو ـ هریس ـ اهر ...

میایی برویم قره چمن را ببینیم ؟ تا اذر شهر اگر برویم ، ارومیه را هم میتوانیم گشتی بزنیم .

اصلا شاید همانجا ماندیم و بر نگشتیم .

البته اگر تو نخواهی اصلا استارا نمیرویم . اصلا سرعین و هریس و اهر و قره چمن و هیر را فراموش میکنیم .

میمانیم همینجا و باز من صبح ها برایت نیمرو درست میکنم و تو شب ها مو های مرا شانه میزنی ...

مگر آستارا چه خبر است ؟ هان ؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/07/18ساعت 10:49 PM توسط رویا بانو|

 

آخر بخوانید : و بعد مثل همه ی مردای دیگه ، یه روزی یه جایی به خیال خودم یه زنی میومد تو قلبم و دستور سر به نیستی همه ی ریش هام صادر میشد ... 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم میخواست مرد باشم که ریش داشته باشم .

اونوخ هر وقت تصمیم میگرفتم متحول شم ، میتونستم مثل فیلما از زدن ریش های احتمالا بلندم شروع کنم که نو شدن در بند بند وجودم پیدا باشه . اما من مثل فیلما ریش های احتمالا بلندم رو نمیریختم توی روشویی . چون احتمال چاه گرفته گی هست !

ریش داشتن باید جالب باشه . اینکه صورت ادم بافت داشته باشه حس عجیبی به نظرم میرسه . زبر بودن صورت ادم خنده داره . نمیدونم چه حسی دارن . اینکه صورت ادم یه سری عنصر اضافه داشته باشه ینی چجوریه ؟؟

مثلا فک کن من ریش داشتم . همینجوری که نیست که . اگه من ریش داشتم ، سیبیل هم داشتم . اونوخ قیافه م هم مردونه بود . اونوقت من اصلا مرد بودم و با در نظر گرفتن ژن مردای فامیل از جمله بابام ، اونوقت من یه مرد خیلی عظیم و زمخت بودم !

اونوخ هر وقت یه زنی رو بوس میکردم ، ریشام فرو میرفت تو صورتش ! خب اون زنه قطعا به روم نمیاورد که ریشام تیزه ولی من که میدونستم ...

اونوقت من که حوصله نداشتم ده روز یه دفه ریشم رو بزنم . من میذاشتم ریشم بلند شه . مو هام رو هم بلند میکردم . من اگه مرد بودم ، خیلی زشت بودم . از اون مردایی که زنا بدشون میاد . اما برای من مهم نبود که زنا ازم خوششون بیاد .

برای من خیلی چیزا مهم نبود .

من اگر مرد بودم ، ساز میزدم . شاید پیانو . اگر مرد بودم ، فلوت هم دوست داشتم بزنم . اگر مرد بودم ، زن نمیگرفتم . چجوری میتونستم یه ادم اعصاب خورد کن جیغ جیغو رو تحمل کنم که حتی میخواد در مورد ریش های من هم اظهار نظر کنه ؟؟

اگر مرد بودم ، شبهای سه شنبه میرفتم کوه . سیگار میکشیدم . اواز میخوندم و گهگاه وقتی دلم میخواست به همه ی دنیا قهقهه بزنم ، مسافرکشی میکردم !

من مرد نفرت انگیزی بودم ولی از زنده گیم راضی بودم .

خودم دوست داشتم روش زنده گیمو . من مرد خوش بختی بودم .

من متفاوت بودم . خیلی متفاوت . برام مهم نبود دیگران در باره م چی میگن .

من واسه دل خودم زنده گی میکردم . کم کار میکردم . بیشتر به کارای ووجوودی میپرداختم . فقیرانه زنده گی میکردم ولی با زنده گیم حال میکردم .

من مرد بدی بودم مگر وقتایی که تصمیم میگرفتم متحول شم . اونوقت میرفتم جلو ایینه و تمام ریش هامو میریختم تو سطل و بعد تحول اغاز میشد ...

پ.ن : ترجیحا  زن باشید ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 6:56 PM توسط رویا بانو|

 

گاهی وقتا ادم تا گردن فرو میره تو یه چاهی که در اومدن ازش ، حضرتی قوی تر از فیل میطلبه !

چون اخرین باری که حضرت فیل سعی کرده ازش بیاد بیرون ، کتبا توبه نامه نوشته واسه شخص خدا با یه رونوشت واسه عزراییل ! بعد هم با قسمت مالی تصفیه کرده و زده به چاک !

+ کجا رو باید امضا کنم ؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 6:12 AM توسط رویا بانو|

 

من یقین دارم که تو از باغچه ی فریاد ، گل نخواهی چید

من درخت نعره ام . چیدنم نتوانی ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 6:8 AM توسط رویا بانو|


آخرين مطالب
» 14
» سری پنج / شماره ی نود و هفت / ترک دوم
» خسته ی در نشدنی
» 12
» 11
» 9
» ii
» صداش +
» احتمالات محشر رو به نود
» 8
Design By : Pars Skin